السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
397
تفسير الميزان ( فارسي )
همه را با اسامى مرقوم در لوح مطابق يافت . به مردم بشارت داد كه خداوند شما را به برادرانتان كه چند صد سال قبل ناپديد شدند راهنمايى كرده برخيزيد . مردم همه حركت كردند تا آمدند نزديك غار چون نزديك شدند جوان گفت شما باشيد تا من بروم و رفقايم را خبر كنم و آن گاه آرام وارد شويد ، و هجوم نياوريد ، و گرنه ممكن است از ترس قالب تهى كنند ، و خيال كنند شما لشگريان همان پادشاهيد ، و براى دستگيريشان آمدهايد . گفتند : حرفى نداريم ليكن به شرطى كه قول بدهى باز هم بيرون بيايى ، او هم قول داد كه ان شاء اللَّه بيرون مىآيم . پس داخل غار شد و ديگر نفهميدند به كجا رفت ، و از نظر مردم ناپديد گرديد ، مردم هر چه خواستند وارد شوند نتوانستند ، لا جرم گفتند بر بالاى غارشان مسجدى بنا كنيم ، و چنين كردند ، و هميشه در آن مسجد به عبادت و استغفار مىپرداختند « 1 » . مؤلف : اين روايت مشهور است ، و مفسرين در تفاسير خود آن را نقل كرده و خلاصه تلقى به قبولش كردهاند ، در حالى كه خالى از چند اشكال نيست : يكى اينكه از ظاهرش بر مىآيد كه اصحاب كهف هنوز در حال خواب هستند و خداوند بشر را از اينكه بخواهند كسب اطلاعى و جستجويى از ايشان بكنند منصرف نموده ، و حال آنكه كهفى كه در ناحيه مضيق و معروف به غار افسوس است امروز هم معروف است ، و در آن چنين چيزى نيست . و آيه اى هم كه ابن عباس بدان تمسك جسته حالت خواب ايشان را قبل از بيدار شدن مجسم مىسازد ، نه بعد از بيداريشان را . علاوه بر اينكه از خود ابن عباس روايت ديگرى رسيده كه مخالف با اين روايت است . و آن روايتى است كه الدر المنثور « 2 » از عبد الرزاق و ابن ابى حاتم از عكرمه نقل كرده و در آخر آن آمده كه « پادشاه با مردم سوار شده تا به در غار آمدند ، جوان گفت مرا رها كنيد تا رفقايم را ببينم و جريان را برايشان بگويم ، چند قدمى جلوتر وارد غار شد ، او رفقايش را ديد و رفقايش هم او را ديدند ، خداوند به گوششان زد خوابيدند ، مردم شهر چون ديدند دير كرد وارد غار شدند و جسدهايى بى روح ديدند كه هيچ جاى آنها پوسيده نشده بود ، شاه گفت : اين جريان آيتى است كه خداى تعالى براى شما فرستاده . ابن عباس با حبيب بن مسلمه به جنگ رفته بود ، در راه به همين غار برخوردند ، و در آن استخوانهايى ديدند مردى گفت : اين استخوانهاى اصحاب كهف است ، ابن عباس گفت
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 213 . ( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 214 .